|
راهی شویم:
از نایین گذشته و به سمت انارک گویی مسیر آنقدر نزدیک میشود که هر آن ممکن است به یک چشم برهم زدن به روستای پدری ام برسم. این مسیر گویی همانجایی است که از هر مکان آن می گذرم بدون اینکه خودم بفهمم لبخندی روی صورتم می نشیند. من زاده آنجا نیستم ولی ریشه در آن دارم و همین ریشه این حس را در من ایجاد می کند. ناخودآگاه یاد گذشته و ایام دیرین می افتم و با بر زبان آوردن آن خاطرات آن لحظات شیرین را برای خودم زنده می کنم. از انارک ، چوپانان ، هفت تومان و حسین آباد گذشته تا به روستای ایراج برسم این تصویر را در ذهن خودم مجسم می کنم که الآن پیرزنی چشم به راه روبروی مسجد امام حسین(ع) تکیه به دیوار زده و نشسته و چشم به راه دوخته و منتظر ماست. پیرزنی که شاید لحظه ها برایش خیلی دیر می گذرد ولی سرانجام میگذرد و با دیدن ماشین ما از روی زمین آن هم خیلی سخت بر پا می شود و گویی دنیایی را به او بخشیده اند واقعاً چه زیبا، چه ساده ولی چه پر ارزش.
براي ديدن تصاويرمحرم 88 ايراج به قسمت گالري تصاوير مراجعه كنيد.
دلتنگي :
 عكسهاي قديمي روي ديوار خونه هاي قديمي آدمو به كجا ها كه نمي بره زمونه رامي بيني چطور مي گذره وخاطره هاي خوب يابدش مثل يك ارثيه براي آدم مي مونه توي خونه عمه فاطمه وقتي به عكس هاي پنج تن ويا حتي وقتي به قول خودشون به تخته اسفند هاي آويزان به ديوار نگاه مي كنم با اينكه از قديمي ها كه فقط ازشون نقل شده و شنيدم ولي خيلي هاشون ونديدم مثل اين مي مونه كه منم تافته جدا بافته نيستم وجزئي از اونها هستم ولذت ديدن اين عكسها واسفندها گوئي منو با خودش به اون موقع ها مي بره توي همين حين كه به عكس هاي ديوار خونه عمه نگاه مي كنم متوجه مي شم كه عمه مثل هميشه پاك وپاكيزه يك استكان چائي كوچولو توي يك نليكي گل قديمي گذاشته وچائي تازه دمي توي اون ريخته وگذاشته جلوي من به عمه گفتم كه چقدر استكان و نلبكي برق مي زنن مي خنده وميگه تازه بردم بالاحوضو خاكستر مال كردم تميزه جونم بخور (نوش جون) مثل هميشه هر چي خوراكي داره برامون بساط مي كنه واگه نخوري به قول معروف بدش مي ياد هي ......نمي دونم چي بگم چي بنويسم به خدا كه همه اينها شايسته دوست داشتنه اينها روكه مي نويسم دلم براي ايراج بيشتر تنگ مي شه .
.......................................................................................................................
ارمغان سفر به ايراج و عروسان
دو سه روزي كه از آخر هفته مونده بود رفتيم و سري به عروسون و ايراج زديم چه فصل خوبي رفتيم، جاي همتون خالي، موقع انار بود و پخت و پز رب انار.
برو بچه هاي فاميل هم، جمعشون جمع بود و از تهران اومده بودن، به حساب خودشون ديدن بزرگترها. ما هم با اونها نشستيم مثلاً انار دونه كنيم خوبه نمرده ديديم چطوري انار دونه ميكنن چون من فكر ميكردم با دست دونه دونه انارو از پوستش جدا ميكنن بعد ديدم نه تخصصي تر عمل ميكنن يه تكه چوب از درخت خرما را بر ميدارن و انارو از وسط كه نصف كردن با چوب ميكوبن تو سر انار و چه راحت انار از پوستش جدا ميشه. واقعاً ما بچه شهريها فقط آماده گذاشتن جلومون زحمتش رو نديديم و فسنجونشو خورديم. تازه يكي آتيشو ميزون ميكنه و يكي هم، هم ميزنه كه به قول معروف ته نگيره خلاصه يه شب تا صبح هم، پاي ديگه واي ميسن. خدا قوت.
|

|

|
تو كوچه پس كوچه ها كه ميرفتيم گفتيم سري به خاله بزنيم، در خونه خاله باز بود ولي اثري از خاله نبود. ولي بوي خوشي فضا رو گرفته بود، ميدونيد اون بوي خوش چي بود ؟
بوي نون داغ داغ داغ. آره اين بوي نون داغ از مطبخ خاله بود سراغش رفتيم و جاي شما نون داغي تو رگ زديم. خواستيم عكس بگيريم ، گفت شَكْلَم بده عكس نگير ولي ما گفتيم خوبه و عكسي گرفتيم. بنازم همت خاله.
|
 |
 |
|
بعدازظهري سري به ايراج زديم، يكسري هم سراغ دشت ايراج رفتيم و بعضي آشناها رو اونجا زيارت كرديم. علي آقا و مهدي عشقي و فاطمه نساء مشغول كشاورزي بودن، زمين شخم ميزدن و علفهاي هرز زمين رو ميچيدن. از دشت سمت خونه بابائي رفتيم و از اون مسير كه عبور ميكرديم سري به زن مدآقا (فاطمه سلطون) زديم و از ديدن ما خيلي خوشحال شد و گفت خداااا به ذهنم نميرسيد كه الان شما رو اينجا ببينم و خلاصه كلام از اينكه بهش سري زده بوديم خيلي خوشحال شده بود و چندتا انار به قول خودش انار جومورتو به ما داد. خدا اين بزرگترها رو برامون حفظ كنه (انشاءاله).
|
لینک های مرتبط با سایت
لینک های تبلیغاتی
شركت پخش و توزیع خرما و محصولات فرآوری شده آن"
(وابسته به گروه صنایع غذایی و بسته بندی گلستان کویر)http://2londe.blogfa.com
مهندس عمران- سید محمد موسوی (کارت)
صنايع چوب ميلاد (دميرچي)-صنعت چوب عصر(كارت)
|
|